دوستت دارم

قصه عشق
سلام ..به همه ی دوستای گلم ....عزیزانم .شاید شما ندونید که بین منو محمد چی گذشته اما هرچی باشه .من واقعا محمدو دوستش دارم .خدا میدونه که چقدر هر روز واسه دوریش اشک میریزم ...میخوام باهاش باشم .محمد قرار بود این روزا بیاد تبریز اما خوب با این کار من دیگه همه چی منتفی شد.خدا میدونه که واسه چی این کارارو کرئم .فقط خدا علت کارمو میدونه .الانم میگم ..محمد با تموم وجود دوستت دارم .......عاشقتم ....دیوونتم ....تو همه چیه من هستش.اما من دلیلی برا کارم داشتم .و در ضمن دیگه نمیتونم صبر کنم .......یعنی.........![]()
![]()
سکوت
در انحنای تنهايی خويش ... بين ماندن و رفتن ...بين بودن ونبودن... بين نياز و استغنا ... بين خاموشی و فرياد ... رفتن را بر می گزينی
حسی گنگ و نا مفهوم با معنايی به وسعت اندوه تو را در برمی گيرد و بغضی خاموش گلويت را می فشارد . می شکنی .... می شکنی و از مرور خاطره ها خيس می شوی
می دانی در زير لايه های سکوت و فراموشی خواهی پوسيد . می دانی در چشم اين رهگذران غريبه مهجور خواهی ماند . آری خوب می دانی که از خستگی حرفهای بر دل مانده مچاله خواهی شد .. ولی رفتن را بر می گزينی
می دانی دوباره بايد پشت اين حصارهای تودرتو و تو خالی برای بودن تلاش کنی و باز با اين روزمرگی بيهوده بجنگی ... اما رفتن را بر می گزينی
می روی و سکوت پيشه می کنی و آنقدر غرق در اين سکوت می شوی که می خواهی سکوتت را فرياد کنی ! با تمام وجودت فرياد کنی ! با تاروپودت
پس دوباره باز می گردی . ولی می دانی آری خوب می دانی که سکوت را نمی توان فرياد زد
و ای کاش کسی معنای اين سکوت را می فهميد
محمد عزیزم دوستت دارم......![]()
![]()
شکست عهد من و
گفت هر چه بود گذشت
به گريه گفتمش آري وچه زود گذشت
بهار بود وتو بودي وعشق بود
و اميد بهار رفت و تو رفتي و هر چه بود گذشت
مرضیه اینم شد جواب وقتی خودمون میتونیم بهم برسیم بریم منتظر حکمت خدا بشیم
نمیدونی دیگه حواس برام نمونده هر کاری میکنم ۱ اشکالی توش بوجود میاد به قول معروف
گیج میزنم میگم اگه وقت کردی ۱ پیام برام بزار میدونم سرت شلوغه
یا علی
سلام به همه دوستان عزیز همیدوارم همیشه شاد باشید نه مثل ما زانوی غم بغل کنید
میخوام یک زره درد دل کنم با شما میدونید نه نمیدونید فقط خودم میدونم چه دردی دارم
یکی به من بگه اخه مگه میشه کسی که ۱ نفرو دوست داره عاشقشه باهاش حرف نزنه فقط به بهانه گناه حالا نمیدونید خانوم از لحظه ای که رفتن به مکه احساسشون نسبت به من ۰ صفر شده
راستی روزه زن رو به همهخانومها تبریک میگم مخصوصا مرضیه خودم![]()
![]()
عزیزانم ممنونم از اینکه این همه لطف دارین و همیشه همراه ماهستین.....
دوستای گلم نمیدونم چطوری بگم و این حسمو بیان کنم اما همین قد
میگم که هیچ وقت تا این اندازه خوشحال و ناراحت نبودم ...خوشحال واسه
اینکه شنبه به قبله گاه شیعیان به کعبه پرواز میکنم و ناراحت از اینکه هنوز
با محمد خداحافظی نکردم .آخه میدونین خونمون اینقدر شلوغه که نمیتونم
باهاش حرف بزنم و این باعث شده من همین طور ناراحت بشینم الان همه
رفتن تو حیاط میوه هارو میشورن و من وقت پیدا کردم به محمد زنگ بزنم
اما متاسفانه محمد خونه نیست......واسه همین اومدم که تو وبلاگ یه
چیزایی بنویسم ....تا دلم خنک شه..عزیزانم من منتظرم ببینم تو این ۲۰
روزی که من نیستم محمد گلم چه کارایی میکنه .......دوستای گلم فکر
نمیکردم تا این اندازه به محمد وابسته باشم ...درسته که منو محمد از هم
خیلی دوریم اما من احساس میکنم خیلی دورتر میشم و این برام هزار بار
سخت تر از جداشدن از پدر و مادرمه که همیشه یه عمر باهام بودن....
آری خواهم رفت به مدینه ی منوره ..نزدیک قبرستان بقیع ........از آن جا به
کعبه به قبله گاه مسلمین جهان و به خانه خدا........

انشاالله بعد این که اومدم خاطرات سفرمو براتون مینویسم ...
منتظردعاهاتون هستم ................![]()
![]()
بهمون قوت قلب ميبخشين.....
عزيزانم ميخواستم بهتون يه چيزايي رو بگم ...

منو محمد با هم زندگي خوبي داشتيم .واسه هم ميمرديم .هر کسي بهم پيشنهاد
ازدواج ميداد به خاطر محمد پس ميزدم .اما نمي دونم اون از کجا پيداش شد...
و نمي دونم چطوري اومد تو زندگيم .اون ميخواست منو محمدو از هم جدا کنه...
يعني تا حدودي هم موفق شده بود....
اما دوستاي گلم ..خدا چقدر منو دوستم داشت .برام حقيقتارو روشن کرد.....
با اينکه اون پسره منو واقعا دوستم داشت اما با کاراش بهم ثابت کرد که هيچ
چي تو دنيا به اندازه ي عشق مهم نيست .آدم اگه واقعا عاشق کسي باشه.
همه چيه عشقش براش خوب و خوشاينده....حتي
بي پولي شم ..براش ميچسبه ....من محمدوبه خاطر اون پسره خيلي اذيت کردم ..اما الان بيدار شدم
از خواب غفلت بيدار شدم فهميدم ...من واقعا عاشق محمدم و من محمدو فقط به خاطر خودش ميخوام .
آره عزيزان تو اين دنيا همه چي پول و ثروت نيست بلکه همش
عشقه.........اگه عشق باشه همه چي حل ميشه......حالا من فهميدم که منو محمد واقعا ديوونه ي هم هستيم.....
محمد عزيزم دوستت دارم منو ببخش........![]()
![]()
عزيزم تو بهترين پسر تو دنيا هستي.اميدوارم برا هميشه بهم برسيم.......
عزيزانم برامون دعا کنيد......![]()
![]()
تقديم به عزيزم محمد:
دوباره دل هوای با تـــــــو
نگو اين دل ،دوری عشقت را باور کرده
دل من خسته از اين دست به دعاها بردن
همــــه آرزوهام با رفتن تـــو مــــــــردن
حالا من يـــــک آرزو دارم تــو سينـــــه
که دوباره چشم مـــن تـــــــو
واسه پيدا کردنت ، تن به دل صحرا می دم
آخه تو رنگ چشمات،قيمت دنيــا را ديدم
توی هفت تا آسمون تو تــــک ستاره منی
به خدا ناز دو چشمات
حالا من يـــــک آرزو دارم تــو سينـــــه
که دوباره چشم مـــن تـــــــو
دوستای گلمون سلام ......وای دلم براتون تنگ شده بود![]()
..ممنونم از استقبال
خوبتون و نظرات زیباتون .....ممنونم ..![]()
![]()
خدایا....
خدايا،شرمنده ام اززيادی گناهاني که انجام داده ام ،شرمنده ام....
خدايا از قدر نشناسی خودم ، ازاين که هرروزباعث ناراحتی تو می شوم شرمسارم
خدايا چه بگويم ازکدامين گناهم نزد توطلب عفوکنم.خدايابه کدامين گناه اشک شرم
ازديده جاری
سازم.هروقت که خواستم زبان به حمد وثنايت بگشايم.اشک در ديدگانم جمع
شدوبغض شرم وپشيمانی ازگناهان ديگرمجال سخن گفتنم نداد.
خدايا ،مرا ازاين منجلابی که درآن گرفتارشده ام نجاتم ده.به اين پرنده ي اسير
پروبالی ده تا خودش راازاين قفس رهايی بخشد وطعم آزادی ورهايی را تجربه کند .
خدايا، مرا فرصتی ده تاپاک بودن راتجربه کنم وبتوانم حتی برای يک لحظه آنچه باشم
که تومی خواهي.
خدايا..خدايا...خدايا.........
ای خدای من کمکم کن بتوانم خوبی های محمد عزیزمو جبران کنم..خدایا کمکم کن
بتونم برا عشقم اونی باشم که لایقشه و حقشو داره......ای خدای من کمکم کن تا
بتونم زندگی پراز عشق و صداقت با محمد داشته باشم.....خدایا...خدایا......ای
خدای شبهای تنهایی ام ...با تو ام میخوام باهات دردو دل کنم ..خدا یاددیگه نمی تونم![]()
دارم کم میارم ..خیلی سخته .ازش خیلی دورم ......خدایا .دیگه کارد به استخونم
رسیده.خدایا کمکم کن......خدایا من اگه قبلا تو هر دقیقه قلبم ۸۴ بار میزد ..اما از
وقتی عاشق شدم هردقیقه به جای ۸۴ بار ۱۰۰ بار میزنه..














ای خدا........خدايا خيلی دلم گرفته.ديگرازاين تکرار ملال آور روزها خسته شده ا م.
خدا یا...پروردگارا...کمکم کن، کمکم کن که بتوانم پنچره ی دلم راروبه حقيقت
بگشايم...
خدايا...ياريم کن که مرغ خسته دلم راکه ديری است دراين قفس زندانی
است، دراسمان آبی عشق توپروازدهم...
خدايا..پروردگارا...ياريم کن که شوق پروازراهميشه درخود زنده نگهدارم .....
ای خدای من ...چقدر دیگه باید درد دوری بکشم ..آخه خدایا اونایی که عشقو
مسخره کردن هر روز عشقشونو میبینن اما من چی ؟؟؟؟؟ ما که به پاکی عشق
احترام میزاریم ..چراباید اینطوری بشه.....
محمد...محمد... .محمد ...محمد....محمد..محمد.....محمد.......ای خدا از تو فقط
محمدمو میخوام ......میخوام قدرتی بهم بدی تا بتونم یه عمر باهاش باشم تو غمها و
شادی ها.تو همه لحظه ها .........محمد عزیزم زود بیا که دیگه نمیتونم....محمدم
دوستت دارم دوستت دارم .....
خدايا...هميشه گفته ام که تورادوست دارم...حالا هم باتمام وجود فرياد می زنم:
خدايا........دوستت دارم.....دوستت دارم...دوستت دارم
ای خدا کلمه دوست داشتن فقط مخصوص خودته و بس .......
نمی دونم به محمد چی بگم ..آخه وقتی میگم دوستت دارم ..نمیشه دوست داشتنو
توصیف کرد چون دوست داشتن فقط مختص خودته......پس من به محمدم چی
بگم.....چی ؟؟؟؟؟؟ ای خداااااااا......
کمکمون کن ......محمد عزیزم تا آخر عمرم باهاتم ........فقط تورو میخوام جز
تو .........نه نه نه ......اصلا زندگی نمیخوام که کسی رو هم بخوام ........محمد عزیزم ازاین راه دور میبوسمت......

دوستای گلم مارو دعا کنید .....دعا کنید زودتر به هم برسیم ..چون من دیگه نمی
تونم صبر کنم ..محمدو نمی دونم ؟؟؟؟ولی اینو خوب میدونم واسه اونم خیلی
سخته....خلاصه برامون دعا کنید![]()
....ممنونم....![]()
![]()
![]()
اگه میخوای بدونی دیروز چی شده بود فقط به اين شعر
توجه کن :من تو اين شعر همه ي حرفامو خلاصه
کردم ..منو فراموشم نکن.......![]()
![]()
شعري براي تو:
من و تو
ميان آشناهاي غريب
يادت هست؟!
همدگر را يافتيم
چون كبوترهاي غريب سرزمين بي نواي عشق
يكدگر را در آغوش كشيديم
روزهاي هم شديم
بال و پري گشوديم ، و در شب
براي آواي نوايمان
سوز و سازي ساختيم ، كلبه اي بر پا نموديم
سوزمان گرمي آن بود
هر دو چنگي در دست ، شوري در دل
مي نواختيم ، تا شبي به آن راه يابيم . .
.
* * *
ناگهان در ميان روزهاي انتظار
باد سردي وزيد
بالهايم را ربود
زرد گشتم به ناگاه
برگهايم ريختند
چهره ام را ، پاييز رنگي نمود
دستهايم سرد گشتند
چشم هايم به خون زندگي آغشته گشت . . .![]()
![]()
چون تو را ديدم ،
سبزي صدايت را شنيدم
شور را ، در ميان چشمهايت خواندم
شرمسارت شدم
سر به زير انداختم ، بي هيچ چرايي
بي رمق ، بي ناي رفتن
پا ميان بي راهه اي نهادم
كه مرا دنبال خود جاري نمود . . .![]()
![]()
* * *
از كنارت رفتم
شور با تو بودن را ، از خيالم پاك نمودم
شرم داشتم
كه تو را زرد كنم
كه تو را با خزان ، هم آغوش نمايم
شرم داشتم كه بگويم :
" " من زمستان ، تو بهار
كه بهار ، در دل زمستان خفته است " "
آري . . .
بي تو به راه افتادم
تا به "خزان كلبه ي" من راه نيابي . . .
پيچك درد كنون
كلبه ام را ميان خود فرو بلعيده
هر چه مي بينم
جز درد نمي يابم
باورم ، درد هايم گشته اند . . .
* * *
اما . . .
تو ، بنشين بر لب چشمه
گاه ، مرا يادي كن
نه به ياد با هم بودن ، كه به ياد روزهاي رفتن
گاه ، شكوفه ها را بشمار
گاه ، به ياد رفتن من ، شكوفه اي ميان چشمه انداز
گاه با خود زمزمه كن :
"" "" من بهار بودم و او
چه زود ، زمستان را باور نمود
آخرين ماهي سرخ از اين زمستان
چه زود رها گشت! " "" "
* * *
رها گشتم ، تو باور كن
از اين خلوت ، خزان ديدم
و ديگر هيچ . . . ، كه رفتم
بي تو و بي همگان
پا نهادم در ميان راهي سپيد
چشم هايم كور گشتند . . .
* * *
خيالي بود و در شب ماند اين عشق
صدايي بود و در شب رفت اين عشق
گذشتيم از هم و از قصه هاي هم
گذشتيم از غم و از غصه هاي هم
* * *
بي چون و چرايي ، از كنارت گذشتم
حلالم كن ، كه خود نيز ندانسته
گذشتم
آري . . . مي روم
تا براي كلبه ي خويش چراغي دست و پا نمايم . . .
اما روزي خواهم برگشت اين دفعه نه براي رفتن بلکه
براي ماندن در کنارت ........
دوستت دارم ........ديگه بيشتر از اين نميتونم بنويسم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
سلام ..
دوستای گلم
اول از همتون ممنونم که با نظرات زیبا تون مارو بیشتر مشتاق نوشتن میکنید..عزیزانم راستش من یه چند شب پیش یه خوابی دیدم ..با اضطراب از خواب بیدار شدم و با تنی لرزان شروع به نوشتن کردم ..یعنی اون چیزی رو که تو خواب دیده بودمو به روی کاغذ آوردم ..درسته که ادبیاتم ضعیفه اما نهایت سعیمو کردم ....خوشحال میشم که نظرات زیباتونو درمورد خواب من بنویسید....
خواب من:
اکنون شب است شبی تاریک و ترسناک ..شبی نه مثل شبان گذشته بلکه وحشتناک ...و من در هجوم سایه ها وحشت زده به دنبال او میگردم ..میدوم ..
فریاد میکشم ..صدایش میکنم ..اما جوابی نمیشنوم ..فقط نگاههای مستانه اش در نظرم مجسم میشود .میترسم از اینکه دوباره نتوانم ببینمش...بدنم سردتر میشود حات تهوع دارم ..داد میزنم اما کسی صدای مرا در تاریکی شب نمیشنود ...گروهی را در خیالم میبینم که به من میخندند ..در گوش هم نجوا میکنند که بیچاره دیوانه شده ..مجنونه مجنو شده..سرو صدای زیادی میشنوم اما در این میان صدایی عرفانی مرا جذب میکند ..به دنبال صدا میروم ..پیرزنی را میبینم که مشغول دعاست ..میپرسم کیستیکه در تاریکی شب اینجنین دعا میخوانی..نگاهم میکند و آهسته میگوید..نگران نباش به خدا توکل کن..باز میترسم پا به فرار میگذارم ..اشک میریزم ..دوباره صدایش میکنم ..محمد ..محمد من پس کجایی ؟؟؟نا امید میشوم ..زانو
میزنم ..دستانم را بلند میکنم ..
با تمام وجود فریاد میکشم ای خدا ..ای خدا ..عقلم یارایم نیست ..او هم مرا تنها میگذارد..دوباره سعی میکنم این بار تک تک اعضای بدنم به التماس می افتند و من دوباره قدرتم را چند بربر کرده و خدایم را میطلبم ..ای خدا ای خدای من ..بنده ای گنهکارم ...رو سیاهم ..
درهمین میان صدایی به گوشم میرسد بنده ی من برخیز ..تو توکل کن به من..دوباره صدا قطع میشود..دوباره اشک میریزم..از خدا میخواهم که در این دنیا اوبرای من باشد .من برای او تنها..بعد آرزوی سلامتی و سعادت میکنم ..بر میخیزم ..تنم میلرزد ..اما دیگر نمیترسم..در بین راه فکرم به دوردست ها میرود که مناگهان صدای تلاوت قرآن پسر جوانی مرا به خود می آوردحسی غریب مرا به سویش میکشد ..نزدیک تر میروم ..ناخواسته دستانم رادور گردنش حلقه میکنم ..اما اینبار در چشمانش مستانگی را نمیبینم بلکه عشق الهی درچشمهایش موج میزند..خودم را نزدیک تر میکنم ..محتاج نوازش میشوم ..ناگهان بازوانم را میگیرد..و با بوسه ای شیرین ترس را از من برکنار میکند..بیشتر نزدیکش میشوم..
تمام وجودم میلرزد ..دوباره ترسی به سراغم می آید ترس از اینکه اینها خوابی بیش نباشند..ای خدا......زیر لب خدا خدا میکنم ..ای خدا تو حاجتم را میدانی پس خودت به فریادم برس ...با ترسی که دوباره در وجودم پدیدار شده حریص تر میشوم .محکمتر میفشارمش....در این میان صدای عرفانی که میگفت :با من باش تا....به گوشم میرسد....خوشحال میشوم ..خودم را بیشتردر آغوشش جای میدهم ...
و خدا را شکر میکنم..
دوستای گلم
با صدای ای خدا متشکرتم که خودم میگفتم از خواب بیدار شدم ..زود ۲رکعت نماز خوندم و خدارو شکر کردم ....عزیزانم امیدوارم همواره از یاد خدا غافل نشید......دعا فراموش نشه...![]()
![]()
![]()
امروز حالم بهتر شد و منم اومدم که آپ کنم ...اول از
هدی جونم ممنون که پست قبلی رو بنابه درخواست
من نوشته بود ..عزیزانم من واقعا شرمنده ی همه
هستم از اینکه این کارو کردم ..اما به یه نتیجه های
بزرگی دست یافتم :اول اینکه تو این دنیا جون خودت
بیشتر از همه برا خودت عزیزه ...دوما اینکه با ایتجور کارا
مشکل حل نمیشه..و سوم اینکه محمد منو دیوونه وار
دوستم داره ....اون تا اینجای عمرش واسه کسی گریه
نکرده بود اما واسه خاطر من![]()
![]()
![]()
...
الهی فدات شم عشق من ..محمد عزیزم خیلی دوستت
دارم ..قول میدم از این بچه بازی ها دیگه نکنم ...![]()
![]()
خوب عزیزانم بریم سر ادامه ماجرای عشقمون ..دوستای
گلم من همون جا میدون ساعت ایستاده بودم و چشمم
اینورو اونورو نگاه میکرد ...و همش توی دلم میگفتم نکنه
این پسرهی بیریخت محمد باشه؟؟
تواین فکرابودم که دیدم ..بله....به به ....یه پسر خوشگل
و تقریبا توپول داره میاد طرف من ..تقریبا شبیه عکسش
بود وای دلم ریخت ..وقتی دیدم با خنده میاد
طرفم ...فهمیدم که خود محمد....براش دست تکون
دادم ..وای چه پسر خوش تیپ و خوشگلی ؟!!!!
نزدیکتر اومد ..این اولین دیدارما بود.....وای باورم نمیشد
که دارم عشقمو از نزدیک میبینم ...اومد نزدیکتر ..بعد از
سلام و یه نیم نگاهی به هم...مشغول قدم زدن
شدیم ...
خجالت میکشیدم باهاش حرف بزنم ..فقط بهش گفتم
باورم نمیشد که بیای .....!!!!!!!
باهم گشتیم ...وای جاتون خالی چه خوش گذشت انگار
برام یه ثانیه گذشته بود ..ازش قول گرفتم که فردارو هم
بمونه ...اونم قبول کرد آخه اصلا خونوادش نمیدونست
که اون اومده تبریز ...بعداز خداحافظی با محمد تا برسم
خونه فقط اشک میریختم ....هنوز جدا نشده دلم براش
تنگ شده بود ..آرزو میکردم که ای کاش همیشه با هم
بودیم ..هیچ وقت جدا نشیم ...اون شب خدا میدونه
چقدر عذاب کشیدم ..زود به دوستام زنگ زدم و براشون
تعریف کردمو گفتم دلتون بسوزه ..من عشقمو از نزدیک
دیدم ...هیچ چیز جز مرگ نمیتونه مارو از هم جدا کنه .
(البته با کاری که من کردم حالا مرگم نمیتونه مارو از هم
جدا کنه..چون اون دنیا به هم میرسیم )![]()
![]()
خلاصه فردا تا ساعت ۲ بازم تو مدرسه بودم اصلا
نمیتونستم تو کلاس بشینم ..ثانیه شماری میکردم برم
پیش عشقم ....وای وقتی زنگ آخرم تموم شد از
خوشحالی اشک میریختم .تا میدان ساعت فقط
دویدم ....بعدشم دوباره محمدو دیدمو اون روز ما دوتایی
ناهار رفتیم بیرون..وای بهترین ناهارتا اون لحظه ی
زندگیم بود و قتی داشت غذا میخورد نگاش
میکردم ....آخ که الان یادم میفته..اشک تو چشام جاری
میشه ..اون روزم خیلی سریع گذشت ساعت ۶.۴۵ازهم
خداحافظی کردیم![]()
![]()
..دیگه باید محمد میرفت ...اون
رفت و دوباره من موندمو تنهایی و دلتنگی ...وای که
چقدر برام سخت بود لحظه ی خداحافظی ....![]()
البته
دوستای گلم باید بگم منو محمد وقتی پیش هم
بودیم .حدو حدود و حفظ کرده بودیم حتی با هم دست
هم ندادیم ..آخه دوتامونم بچه مثبتیم ![]()
..اون اولا
ازچادرمشکی بدش میومد به من میگفت سر نکن اما
حالا میگه مرضیه چادر شما به شما خیلی
میاد..همیشه سرش کن ...منظورم از این حرف اینکه ما
بعد اینکه همدیگرو دیدیم خیلی چیزا برامون روشن شدو
فهمیدیم واقعا عشق یعنی چی؟!!
از وقتی اون رفت تا حالا من موندمو تنهایی ..
چندماهه که ندیدمش ..واسه همین دلم براش بدجوری
تنگه ..درسته که محمد تند تند زنگ میزنه اما (شنیدن
کی بودمانند دیدن)...الانم من گاهی وقتا که خیلی دلم
براش تنگ میشه و دستم بهش نمیرسه ..دنبال یه بهانه
میگیردم و حرف و بزرگ میکنم تا دعوامون بشه تا کمتر
دلم براش تنگ بشه .....اما با کاری که کردم دیگه
تصمیم گرفتم اذیتش نکنم........در ضمن محمد قول داده
تیرماه بیاد کنارم ..دعاکنید که زودتر بیاد....وای واسه اون
روز ثانیه شماری میکنم ....
دوستای گلم منو محمد با هم عهد بستیم که
دیگه هیچ وقت همدیگرو ناراحت نکنیم ....(با اینکه میدونم اون کارشو ترک نمیکنه !!!!!11).![]()
![]()
شما هم دعا کنید که محمد از دانشگاه قبول شه ..چون
با قبولی اون از دانشگاه 80درصد مشکلات حل
میشه...دعامون کنید ![]()
![]()
![]()
این کلیپ تقدیم به محمد عزیزم و همه ی دوستان گلم .....واقعا ارزش دید داره ...مخصوصا اونایی که عاشق هستن....و
نکته های زندگی
من هدی هستم دوست مرضیه جونم ..راستش مرضیه ازم خواسته بود بیام و اینارو بنویسم ..من (هدی )دیروز از صبح خونه ی مرضیه اینا بودم ..و ازدستش ناراختم چون من رفته بودم تا با هم خوش بگذرونیم اما اون همش بیتابی میکرد و میگفت من میخوام پیش محمد باشم ..و میگفت نمیدونم چرا امروز دلم خیلی براش تنگه ..هی گریه میکرد..هی میرفت عکس محمدو نگاه میکردو میبوسید وبعدش دوباره گریه میکرد تا اینکه عصر به خونه ی محمد زنگ زد و از شانس بدش برادر محمد گوشی رو برداشت و اونم مجبور شد که قطعش کنه ..اونقدر از محمد گفت و گفت که من خسته شدم ..ازش خداحافظی کردم و رفتم خونمون ..که ای کاش پام میشکست نمیرفتم ...امروز صبح امتحان ترم داشتیم واسه همین شب ساعت ۱۱ به مرضیه پيغام دادم و گفتم مرضيه چقدر درس خوندي ؟؟؟
امااز مرضيه جوابي نديدم ..چندبار پيغام دادم اما جواب نداد ..از اون جايي كه مرضيه هميشه جواب ميداد خيلي نگرون شدم و بهش زنگ زدم و ديدم هيچكي گوشي رو برنميداره ...خونشون زنگ زدم كسي گوشي رو برنداشتن ..مردم از نگراني دوباره به موبايل مرضيه زنگ زدم ..اينبار فاطمه ،خواهر مرضيه گوشي رو برداشت ..با تعجب پرسيدم پس مرضيه كجاست ؟اولش كمي انكار كرد و بعدش گفت كه مرضيه الان بيمارستانه ..واي باورم نميشد كه مرضيه بالاخره كار خودشو كرد .از فاطمه آدرس بيمارستانو گرفتم و بعد رفتم ..واي تا من اماده شم برم ساعت ۱۲ شب شد ...وقتي مرضيه جونم و تو اون وضعيت ديدم كه زير سرمه و حالش بده ديگه نتونستم طاقت بيارم و اشكم در اومد ..باصداي بلند گفتم آخه مرضيه جونم چي شده ؟؟؟؟؟
نميتونست حرف بزنه....منو فاطمه تا ساعت ۳ شب بالا سرش بوديم و فقط دعا ميكرديم ..بعدش ديدم مرضيه آروم منو صدا ميكنه ..رفتم كنارش گفتم عزيزم چي شده ؟چيزي ميخواي ؟آروم اشاره كرد سرتو بيار جلوتر و بعد دقيقا اين كلمه هارو گفت :به او بگوييد دوستش دارم ...هدي عزيزم من ديروز به شوخي به محمد گفتم ميخوام خودمو بكشم اما اون بازم با بي احساسي و تمسخر جوابمو داد ...منم ديگه كارد به استخونم رسيده بود ..هم به خاطر اينكه اينجوري مسخره ام كرده بودو هم از طرفي هر دفعه كه به محمد زنگ ميزنم با بي احساسي جوابمو ميده و انگار اصلا منو دوستم نداره ..هدي جان واسه همين كه منم بهش ثابت كنم كه دلم واقعا ازش شكسته و نميتونم ببينم كسي رو كه من اين همه دوستش دارم اينقدر بي احساس با من برخورد كنه ..اومدم و ۱۱ بسته قرصو باز كردم و ريختم تو ليوان و همينكه ميخواستم بخورم ۳ تا چيز مانع شد ..ولي بازم به خاطر اينكه بهش ثابت كنم نصفشو خوردم نه به خاطر اينكه بميرم ..نه به خاطر اينكه محمد بدونه من نميتونم بي احساسيشو تحمل كنم ..ميدونستم با اين كار مشكلمون حل نميشه اما بازم كردم چون اون موقع عصبي بودم و الانم تو اين وضع هستم ..شايد با مريضيم محمد يه كمي ابراز احساسات كنه ..
خلاصه عزيزان صبح ساعت ۵ بود كه مرضيه جون مرخص شد و رفتيم خونه ...الانم اينارو نوشتم چون مرضيه ازم خواسته بود ..براش دعا كنيد ..
(ببخشيد من از عكس استفاده نكردم چون بلد نبودم و وقتم ندارم ..بايد برم پيش مرضيه )
سلام ..![]()
خدمت دوستای گلم
........این بار کم لطفی کردین
..هر
دفعه که نظراتتون بیشتر میشه ما اونقدر خوشحال تر میشیم...
.
خوب دوستای گلم امیدوارم از ماجرای عشق ما تا اینجا خوشتون اومده باشه....
ماجرا از اونجا مونده بود که محمد هر 5 روز میتونست تماس بگیره و
اینم برا من که هر روز باهاش حرف میزدم خیلی سخت بود .....غم
دوری محمد و نداشتن تماس تلفنی منو عذابم میداد ...تنهایی داغونم کرده
بود تو این میون فقط خواهرم و دوست بسیار عزیزم هدی بودند که منو
دلداری میدادن ..از اونجایی که منو محمد همدیگرو ندیده بودیم اغلب
دوستام منو نصیحت میکردن که بابا محمدو ولش کن ...تو این همه
خواستگار خوب داری .چرا چسبیدی به اون .اما من میتونم خیلی راحت
بگم که من فقط محمدو میخوام و جز اون ...
ما یه دبیری داشتیم که 27سالش بود و پسربود خودشم مجرد بود ..ایشون
همیشه نگاه خواصی رو شاگردای زرنگ داشتن واسه همین به بهانه ی
اینکه میخوام باهات در مورد کلاس حرف بزنم شماره موبایلمو گرفت ..
دوسه روز بعد به موبایلم زنگ زد اولش از درسو مدرسه اما بعدا فهمیدم
این منظورش یه چیز دیگه اس .واسه همین وقتی زنگ میزد جواب
نمیدادم ..این بار به من sms میداد و ابراز عشق و علاقه میکرد و همش
از زندگی آینده و موفق حرف میزد..اون روزا محمد بهم زنگ نمیزد و
موقعی هم که من بهش زنگ میزدم خیلی تند باهام حرف میزد ...الهی
قربونش بشم .نگو اون زمون محمدم اونجا عذاب میکشیده منم فکر
میکردم که واسه چی اینطوری جوابمو میده ؟؟!!!!
همین جورزمان میگذشت و این دبیرمون بیشتر منو اذیت میکرد تا جایی
که من مجبور شدم یه بار باهاش تلفنی حرف بزنم و بگم که من وصله ی
تن تو نیستم ..و این کارم کردم درسته که ایشون حالا هم ول کن نیست
اما نه مثل اون روزا .....حالا پسرای زیادی سعی میکردن باهام دوست
بشن اما من فقط محمدو میخواستم ..عشق خودمو ...یه ماه از رفتن محمد
گذشت ..از ماه دوم به بعد محمد تقریبا هرروز زنگ میزد و با هم حرف
میزدیم وقتی باهاش حرف میزدم احساس میکردم تموم وجودم پرمیشه از
عشقوعلاقه ......شبی نبود که بدون یادش سر به بالش بزارم ...محمد
عزیزم دوستت دارم درسته که محمد منو تو اون شرایط تنهام گذاشته
بود
قبول داشتم تا به محمدم برسم ..تا بهش ثابت کنم که
واقعا دوستش دارم ..هرموقع که بهم زنگ میزد و حالمو
میپرسید عین دیوونه ها گریم میگرفت و میگفتم محمد
بیا ....پیشم .میخوام از نزدیک ببینمت ..میخوام به همه
ثابت کنم که عشق منو تو واقعیه ..و عین حقیقته...
وقتی به محمد میگفتم محمد میدونی چقدر اذیت
میکشم ..محمد طبق معمول میخندیدو مسخره میکرد و
میگفت خوب این همه پسر ..برو تنهایی تو پر کن ..اون با
من شوخی میکرد چون میدونست نظر من اینکه ....>
گلم .من بودمو یه دنیا غم از یه طرفم محمد اونجا
سختی میکشید تو یه دیارغریب که هیچکسو
نداشت ..الهی من قربونش بشم ..
دیگه کم کم اون یه ماهم تموم شدو بالاخره محمد
برگشت شهر خودش ..آخ که چقدر خوشحال
بودم ..احساس میکردم دارم پرواز میکنم ...محمد بهم
قول داده بود که تا مرحله ی اصلی سربازیش شروع
بشه بیاد تبریز دیدن من ...دوروز بعد از اینکه به شهرش
برگشته بود بهم زنگ زد و گفت که میخوام بیام تبریز
دیدنت ..وای..وای ..پشت تلفن اونقدر خوشحال شدم که
محمد گفت :بچه چقدر ذوق کردی ؟!!!
بهم گفت فردا میام ..وای که واسه
دوستام چه کلاس میذاشتم که بترکین اونایی که
میگفتن محمد تورو سر کارگذاشته ..حالا بیاین و ببینین
که محمدداره میاد ..منو محمد قرارامونو گذاشتیم تا فردا
ساعت ۲.۴۵جلوی ساختمان شهرداری همدیگرو
ببینیم ....
بالاخره فردا هم از راه سررسید و من
طبق معمول رفتم مدرسه..تو مدرسه اصلا نمیتونستم
بشینم ..اصلا نمیفهمیدم دبیرا چی میگن ..فقط هدی
دوست گلم میتونست حال منو بفهمه..بالاخره مدرسه
هم تموم شد و من ساعت ۲.۲۰رسیدم خونه زود
لباسامو عوض کردم و با یه دنیا عشق و علاقه رفتم تا
عشقمو ببینم ....
موبایلم زنگ میخوره محمد بود از تبریز زنگ میزد بهم
گفت :کجایی ؟خانوم منتظرم ...
منم گفتم الان میام....تا ۲ دقیقه میرسم ..وای وقتی
رسیدم جلو ساختمان شهرداری ساعت ۲.۵۰بود و هنوز
از محمد خبری نبود ..من هی اینطرفو اونطرفو نگاه
میکردم
یه پسری رو دیدم![]()
که تقریبا شبیه محمد بود اما
خیلی بی ریخت بود منم از اونجایی که به لباس خیلی
حساسم و دوست دارم لباس در عین شیک بودن طوری
باشه که حجاب کامل باشه...به پسره تو دلم فش
دادم ..
باز چشم اینورو اونورو نگاه میکرد ![]()
![]()
تا اینکه
.........
خوب عزیزانم ادامه ماجرا بمونه واسه بعد![]()
...برامون
دعاکنید...![]()
![]()
خوب ماجرا از اونجا مونده بود که محمد قرار شده بود بره سربازی....![]()
![]()
از يه هفته قبل كه فهميدم ميخواد بره سربازي (خدمت) ناراحت بودم مخصوصا اون روزاي آخرم كه با هم خيلي ارتباط داشتيم بهش بيشتر عادت كرده بودم اصلا نمي تونستم حتي يه لحظه بدون فكرش عمرمو بگذرونم . حالا از يه طرف كه نگرون رفتنش بودم از طرف ديگه هم محمد بد جوري مريض شده بود به خاطر واكسن سربازي بود علاوه بر اون دندونش هم درد ميكرد منم كه كارم فقط دعا و گريه بود ديگه تموم فكرم مشغولش بود حتي الان كه دارم اينارو مينويسم به ياد اون روزا گريم ميگيره .اون روزا هر روز زنگ ميزد منم سعي ميكردم زياد به روي خودم نيارم كه نگرونشم تا اينكه يه روز وقتي از كلاس بر گشته بودم خسته و ناراحت بودم وقتي گوشيمو نگاه كردم ديدم يه پيام اومده محمد نوشته بود :مرضيه حالم خيلي بده نميتونم تكون بخورم كاش الان پيشم بودي عشقم ،عزيزم، نازم واز اين حرفا وقتي اينا رو خوندم سرم گيج رفت از خودم بدم ميومد كه عاشق يكي باشم اما نتونه دستم بهش برسه به روزگار فش ميدادم و فقط گريه گريه...حالا از يه طرف بابا ميخواست بره تهران جلسه ٬ که جلسه هم درست در خيابوني بود كه خونه ي محمد اونجا بود .اما من از بخت بدم اون روزا امتحان داشتم يادمه فرداش امتحان فيزيك داشتم خيلي سعي كردم بابامو راضي كنم منم باهاش برم اما نشد خيلي ناراحت بودم هي به محمد پيام ميدادم زنگ ميزدم اونم زياد خوشش نمييومد من زنگ بزنم ميگفت خودم زنگ ميزنم اما نمي دونست من ديوونه شدم ديگه زندگي برام بدونه اون بي ارزشه . همينطوري با يه بد بختي درس ميخوندم و از يه طرفم فكر و خيالش منو راحت نمي ذاشت چند روزي به اين منوال گذشت تا اينكه دو روز قبل از رفتنش فرا رسيد خوب يادمه اون روز صبح كه داشتم با محمد حرف ميزدم ميگفت هيچي نميتونم بخورم دندونم درد ميكنه. منم اون روز مهمون بودم تو مهموني لب به غذا ندم حتي آبم نخوردم نمي تونستم ببينم وقتي محمد نميتونه چيزي بخوره من بشينم راحت غذا بخورم . عصر كه اومدم خونه باهاش تماس گرفتم گفتم محمد من از گشنگي دارم ميميرم زود برو يه چيزي بخور منم بخورم نميدونم چه حسي بهش دست داد كه ناگهان گفت من نوكرتم جون من
،تورو به خدا برو بخور منم ميخورم ... حالا ديگه زياد به جزيات نرم.. فرداي اون روز يعني يه روز قبل رفتنش صبح با هم حرف زديم عصرم هي بهم پيام ميداد ميگفت: مرضيه با حوصله با من حرف بزن من دارم ميرما.....اما من كجا و تو اون شرايط حوصله كجا ولي سعي خودمو كردم و باهاش به مهربوني و به قول خودمون احساساتي حرف زدم ...وقتي داشت با من حرف ميزد ميگفت دارم موهامو كچل ميكنم منم هم خندم گرفته بود هم ناراحت بودم خلاصه اون شبم گذشت .فردا اون رفته بود واسه تقسيم بندي و از اين جور كارا معلوم نبود كدوم شهر بيوفته اما راستش من همون شب پيش٬ تو خواب ديدم كرمان افتاده واونجا هم زلزله اومده و...اتفاقای وحشتناکی افتاده... منم اون روز كلاس شيمي داشتم اما تموم فكرم پيش گوشيم بود كه كي زنگ ميزنه و بهم خبر ميده كدوم شهر افتاده بعد يه نيم ساعتي بالاخره انتظار سر اومد و موبايلم زنگ خورد از استاد اجازه گرفتم و اومدم بيرون.. بهش گفتم كجا افتادي؟ گفت حدس بزن منم با توجه به خوابم گفتم كرمان.! باورش نميشد من درست حدس زدم ميگفت آخه از كجا فهميدي از كجااااااااا منم با خنده گفتم ما اينيم ديگه بعد خداحافظي کردیم ..که ديگه نتونستم تو كلاس بشينم با دوستم از كلاس اومديم بيرون . دوباره باهاش تماس گرفتم حرف زديم ...این بار برای خداحافظی .... قرار بود ساعت 4بعد از ظهر حركت كنه.. منم تو خونه هي دعا ميخوندم ميترسيدم از اينكه اونجا اتفاقي بيفته ... اون رفت و منو با كوله باري از غم و تنهايي تنهام گذاشت..اون هرگز نفهمید که وقتی رفت من چه حالی شدم .وای ..بدجوری گریه میکردم ..تا جایی که همه میگفتن این دختره عقلش از سرش پریده اصلا چی شده ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ دو روز از رفتنش گذشت اما زنگ نزد دلم بد جوري نگرون بود..خدا میدونه تو این چند روز چند بار تا پای مرگ رفتم و برگشتم .. تا اينكه روز سه شنبه ساعت 16و51دقيقه و47ثانيه بود زنگ زد از خوشحالي پر در آورده بودم نتونستيم زياد حرف بزنيم اما اون يه مدت كه 4دقيقه و 2 ثانيه طول كشيد بهترين لحظه بود ............... خيلي دوستت دارم مرضيه

همین طور روز ها از پی هم میگذشت و من بودمو یه دنیا تنهایی هر شب به سراغ موبایلم میرفتمو به پیغامهایی که محمد داده بود یک یک نگاه میکردم و فقط اشک میریختم ....
درسته که من محمدو از نزدیک ندیده بودم اما وقتی تهران بود تو شهر خودش احساس میکردم کنار منه اما حالا با رفتنش منو بدبخت کرده بود .همش به اونایی فش میدادم که محمدو یه شهر دور اونم کرمان انداخته بودن......خلاصه محمد فقط میتونست هر ۵ روز یه بار زنگ بزنه که هم برا من و هم برا اون مشکل بود و وقتی هم که من زنگ میزدم اصلا یا شماره اشغال بود یا محمد اونجا نبود .....من اون روزا تو شرایط بدی بودم ..تموم دوستام که از ماجرای ما باخبر بودن منو مسخره میکردن میگفتن آخه دیوونه تو اونو از نزدیک ندیدی چطور عاشقش شدی ؟؟؟اما هیچ کس نمیدونست که
..راه و روش نمیشناسه ..یه دردیه که فقط آدم بهش مبتلا میشه بدون اینکه بفهمه چرا مبتلا شده؟؟؟!!!۱همه منو نصیحت میکردن بابا محمدو ولش کن ......این همه پسر..چرا چسبیدی به یکی که این همه ازت دوره !؟؟اما اونا نمیدونستن که من واقعا دیوونه ی محمدم واقعا از صمیم قلب دوستش دارم .........و تا آخر عمرم باهاشم ..حتی اگه تلف شم بازم باهاشم ......
خوب عزیزان ادامه ماجرای زمان سربازی محمدجونمو میزارم واسه یه وقت دیگه ..انشالله که زود آپ میکنم ........دوستای گلم دعا فراموش نشه![]()
......ممنونم
خوب دوستاي عزيزم شروع کنيم برا نوشتن بقيه ي ماجرا
از اونجا مونده بوديم که محمد هي اصرار ميکرد عکستو بده و من
هي انکار ميکردم ..و از طرفي هم ماه رمضان نزديک ميشد و اينم بهانه اي بود که من زير اين کار در برم ..من و محمد به خاطر عظمت اين ماه
تصميم گرفتيم ارتباطمونو قطع کنيم و دوباره بعد ماه رمضون با هم چت کنيم ......بله عزيزان اين ماه عزيزم گذشت و
ما دوباره شروع کرديم با هم چت کردن و دوباره من با اصرار هاي محمد روبه رو شدم ..راستش من نميدونستم
واقعا محمدو از صميم قلبم دوست دارم يا نه واسه همين نميخواستم زياد صميمي شيم .......
يه روز من تصميم گرفتم که ديگه باهش حرف نزنم و چتم نکنم ...واسه همين مجبور شدم
بهش بگم کامپيوترم ويروس داره
و نميتونم باهات چت کنم و عکسمو واسش بفرستم ...چند روزي هم به اين منوال گذشت اما محمد ميگفت مرضيه الان يه هفته است که کامپيوترت
درست نشده پس کي ميخواي درستش کني منم که جوابي نداشتم يه چيزايي از خودم در مياوردم و ميگفتم.اما با اين کار زندگيو خودمو جهنم
کردم يه شب نبود که گريه نکنم و اشک
نريزم ..خيلي بي تابي ميکردم.واسه همين دوباره شروع کردم چت کردن!!
بله عزيزان يه شب که مثل هميشه قرار بود با هم چت کنيم محمد سر قرار نيومد فرداشم نيومد ..ديگه کم کم ديوونه ميشدم
..هي ميگفتم يعني چي شده واي
تا اينکه بالاخره ايشون اومدن اينترنت و ما موفق شديم باهاش چت کنيم
وقتي علت نيومدنشو پرسيدم .بهم گفت مرضيه تصادف کرده بودم
و همين که من اينو فهميدم نا خود آگاه تمومه بدنم لرزيد
اشک از چشمام جاري شد قلبم از جا کنده ميشد ..اون شب فهميدم واقعا عاشقشم ..زندکيم فقط بهش وابسته اس
واسه همين ازش خواستم
بهم زنگ بزنه اون شب وقتي با هم حرف ميزديم و اون ماجرارو کلا برام تعريف کرد انگار دنيا رو روي سرم خراب کردن ؟؟
وقتي اون حال منو فهميد بهم گفت مرضيه ديگه برام مهم نيست عکستوبدي يا نه فقط اين مهمه که اخلاقتو رفتارت به اين گلي داري
دل به اين نازي و مهربوني داري ......
اما من فرداي همون روز يه عکس با حجاب کامل طوريکه حتي يه تار موم هم بيرون نبو واسش فرستادم ..
نميدونم با ديدن عکس من چه حالي شده بود که
فقط يه کلمه بهم گفت :حالا ديگه با ديدن عکست همه چي تمومه تموم شد و منو تو فقط بايد ماله هم ديگه شيم ...
منم از محمد خواستم همون عکسي که تو اينترنت نشونم داده اونو واسم از طريق پست بفرسته و اونم عکسشو با يه کتاب و چند تا کارت پستال واسم فرستاده بود...
.
.بله چند روزي گذشت و ما همين طوري روز به روز بيشتر ديوونه هم ميشديم و
هفته اي يه بار ارتباط تلفني و بقيشو با هم چت ميکرديم
..تا اينکه قرار شد محمد بره سربازي.......![]()
خوب دوستاي عزيزم بقيه ي داستان بمونه واسه بعد ..اميدوارم خوشتون اومده باشه..دعا هم يادتون نره ..![]()
دوستتون داريم .. ![]()
![]()
تقدیم به محمد عزیزم که همیشه فکر میکنه من بچم و هنوز خیلی زوده ...
دوستت داشتم یادت هست همیشه بهت میگفتم خیلی دوستت دارم ..ا
اما تو گفتی :واسه دوست
داشتن هنوز کوچکی ..ومن رفتم تا بزرگ شوم اما آنقدر بزرگ شدم که دیگر یادم رفت دوستت داشتم ...
با سلام خدمت دوستان عزیزم.امیدوارم که همواره حالتون خوب بوده باشه ..میخوام این بار شروع کنم و ماجرای عشقمونو براتون بنویسم آخه میخوام شما هم با ما همدردی کنید تا شاید اندکی از غم دوری ما کاسته بشه..![]()
البته سعی میکنم تمومه ماجرا مونو تو چند بخش به صورت کوتاه بنویسم ..
به نام خدا
عصر یه روز تابستونی سال ۱۳۸۴بود .منم طبق عادت همیشگی ام داشتم با همکلاسی هام چت میکردم ..نمی دو نم چرا اون روز دلم گرفته بود .همش دنبال این بودم که ای خدا چی میشه با یکی اشنا شم که لااقل بتونه باهام چت کنه .یعنی با توجه به اینکه من از دخترایی نبودم که بخوام با پسرا رابطه داشته باشم ٬صرفا میخواستم فقط باهاش چت کنم .واه همین وارد یکی از اتاقای چت شدم .چند نفری بهم پیغام دادند منم با دقت نوشته هاشونو میخوندم ..از اون جایی که من اهل تبریزم و دنبال پسر تبریزی بودم ٬یه پیغام به همه دادم که من دنباله پسر تبریزی میگردم ..همین که اینو نوشتم خیلی ها واسم پیغام دادند ..که بین اونها یکی نوشته بود :(سلام .من تبریزی نیستم اما میخوام بیام تبریز ..) منم که از خدام بود با کسی آشنا شم که این شرایطو داشته باشه ..بهش پاسخ دادم و و قضیه از اینجا شروع شد...اولش بهش گفتم خواهش میکنم بیا با هم صادق باشیم و اونم قسم خورد و گفت باشه ..منم برا اولین بار اطلاعات درستمو بهش دادم و اونم خودشومعرفی کرد و بعد بهم وب داد و من تونستم ببینمش ..
وای با همون یه بار که دیدمش واقعا ازش خوشم اومد اما این یه دوست داشتن زود گذر بود..بعدش ازم شماره خونمونو پرسید ولی من بهش گفتم نمیشه ..و در نتیجه ایشون شمارشو داد و گفت اگه تونستی تا نیم ساعت دیگه بهم زنگ بزن ..بهدشم خداحافظی کردیم ..من بعد اینکه کامپیوترو خاموش کنم .تو دلم گفتم کی میخوا زنگ بزنه ولش..اما بعد از اونجایی که دلم گرفته بود بهش زنگ زدم..گوشی رو برداشت ..سلام.
ـــسلام خوبین ؟آقا محمد خودتونید ؟
بله .شما خوبین مرضیه خانوم ..وای شما چقدر لهجه دارین (آخه آقا محمد اهل تهران بودن در نتیجه فارس تشریف داشتن )
ــــآقا محمد واقعا شرمندم !!خوب ما ترک هستیم ..اما سعی میکنم بهتر باشم
خوب ممنون که زنگ زدین .اولین باره که یه دختر زنگ میزنه ..
ــــخواهش میکنم همینجوری خواستم آشنا شیم
خوب ممنون .
ـــکاری ندارین ؟؟بای
نه ..فقط هر روز عصر ساعت ۶یادتون نره .بای
ــحتما ..بای چند روزی از این ماجرا گذشت و ما همین طوری با هم چت میکردیم تا اینکه محمد بهم گفت مرضیه خانوم خیلی دلم میخواد عکستونو ببینم
..اما من پافشاری میکردم که نمیشه ..تا اینکه محمد بعد یه هفته قرار شد بیاد تبریز عروسی یکی از فامیلاشون و از اونجایی که شماره موبایل منو هم داشت .همین که به تبریز رسید زنگ زد وگفت :مرضیه خانوم نمیخوای بیای ببینیمت ؟... منم گفتم چرا میام !در حالی که تو دلم گفتم عمرن من برم و یه پسرو ببینم ..شب اون روز از کافینت واسم پیغام داد که فردا صبح ساعت ۹ منتظرتم .منم با ترس بهش گفتم ما مهمون داریم و اصلا نمیشه ..با این حرفا میخواستم یه جورایی نرم ببینمش ..اونم گفت اگه نمیخوای اشکالی نداره نیا!اما تو دلش نگو خیلی ازم ناراحت شده بود..بلاخره محمد از تبریز رفت بدون اینکه منو ببینه یا حتی عکسمو .......
چند روز بعد دوباره با هم چت کردیم طوریکه اگه یه شب باهش چت نمیکردم دیوونه میشدم ....اون هر شب از موبایل عموش واسم پیغام میداد و فقط میخواست هر جوری شده عکس منو ببینه..چون بنا به گفته های خودش از اخلاقه من تو این مدت خوشش اومده بود و منم واقعا ازش خوشم اومده بود اما فقط در حد یه دوست.......تا اینکه.....
خوب عزیزان بقیه ماجرارو بعدا براتون مینویسم ....سعی میکنم زودتر آپ کنم ..امیدوارم همواره خوانندهی ماجرای شیرین عشقمون باشین...برامون دعا کنید
محمد عزیزم دوستت دارم مرضیه خود خود خودت تا ابد![]()